ادامه مطلب
سیر و سلوکی که با عشق به یه دختر فرانسوی مخلوط شد
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشائی کردن فکر دورست همانا که خطا می بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب اینهمه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که درین پرده چها می بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من اورا ز محبان شما می بینم
من: خوب قدرت اون ارتباط آزار دهنده خیلی کمتر شده. هنوز حس می کنم چیزایئی رو از سمت تو ولی دیگه اهمیت چندانی بهش نمی دم. فکر می کنم اینم مثل تاثیر یه رهگذر می مونه که از کنارم رد می شه. دیگه اون قدرت بی تاب کردن و پریشون کردن من رو نداره.
مهارینه: آره کاملا این فهمیدم. ولی من دوست ندارم این ارتباط قطع بشه.
من: لطفا در مورد استفاده از فعل خواستن و نخواستن مواظب باش. چون تو فعل من می خوام و نمی خوام عمل نهفته است ولی تو هیچ کاری نمی کنی که این ارتباط رو زنده نگه داری. نه زنگ می زنی. نه برای فهمیدن خودت کلاسهای تحلیل رفتار متقابل میری و غیره.
مهارینه: آخه من مرددم.
من: خوب پس من از دنیای تو خارج می شم که به اطمینان برسی. خداحافظ تا یه هفته بعد. یه ماه بعد و شایدیم یه سال بعد.
مهارینه: وه یعنی تو تا یه سال بعد ممکنه زنگ نزنی.
من: آره آخه دلیلی دیگه وجود نداره برای زنگ زدن. عشقی نیست و یک رابطه متافیزیکی بود که کم کم دارم از شر دردش خلاص می شم. برای چی باید زنگ بزنم.
مهارینه: ولی من بهت زنگ می زنم.
تلفن رو قطع کردم و جلوی تلویزیون نشستم . شبکه چهار پنجشنبه شب سخنرانی الهی قمشه ای بود. احساس قریبی بود شاید به نوعی غرور حاصل از پیروزی یا قدرت کوچک کردن کسی بود. هنوز دو دقیقه ای از قطع کردن تلفن نگذشته بود که توجهم به صدای تلویزیون جلب شد :
خوب می دونین عشق تو فرهنگ ما چطور تعریف شده. عشق یعنی چی؟ عشق یه زیبائیه که خوب خیلیا وقتی می بیننش در موردش به به و چه چه می کنن ولی عاشق واقعی می خواد مثل اون زیبائی بشه و تمام مصائب و بلایا و سختیها رو به جون می خره تا خودش به کمال اون زیبائی برسه.
تقریبا دیگه بقیش رو نفهمیدم من باید بعد از انکار رابطه ای که عشق بود پای مطلبی بشینم که اون رابطه رو عشق می دونه. در طول دو روز سفری که با مهارینه داشتم و در مکالمه های تلفنی بعدیش بارها این مطلب رو تکرار کرد که می خواد مثل من بشه. صاحب زبان ضمیر ناخودآگاه و من عملا به سمت شدن مثل اون پیش رفتم با سبک کردن خودم از بستن ساعت به مچم کیف کمری به کمرم و دست گرفتن دوربینم تو اکثر جاها حتی به مرور زمان این مهارینه شدن شدت بیشتری به خودش گرفت با تغییر رنگ لباسهام به سفید. اولین بار که این اتفاق افتاد زمانی بود که من دیدم دوربینم تو دستم سنگینی می کنه پس وقتی خواستم که اون رو تو کولم بذارم دیدم خود ساعت هم به نوعی وزنه برای بدنم ولی به شدت تردید داشتم در مورد این فقره آخه من اصرار به بستن ساعت داشتم ولی اون نه. به نوعی اکراه داشتم از اینکه بفهمه به نوعی دارم ازش پیروی می کنم ولی خوب ساعت رو هم که امانت اون بود باز کزدم و بهش پس دادم.
دلیلی که باعث شد اون شب تعریف عشقی تغییری در تصمیم من برای قطع ارتباط ایجاد نکنه مقایسه من و مهارینه بود. تو ذهنم این اومد که تا الان اون فقط زبانا عنوان کرده که می خواد مثل من بشه و من به شخصه هیچ عمل و قدمی در این مسیر ندیدم ولی من بدون اینکه حتی یک بار به زبان بیارم این خواستن برای اون شدن رو ولی عملا و ناخوداگاه دارم به اون سمت کشیده می شم و حتی مسیر سیر و سلوکی رو که اون پیروی می کنه رو مستدلا ویران کردم از نظر اعتقادی.
من با اعتقاد بر انکار عاشق بودن به سفر رفتم و .... بسیار زهر تر از سفر قبل من که همراه با عشق بود بود.
حدسم درست بود فکر نمی کردم اون موقع که دارم باهات چت می کنم من قسمتی از آگاهیم از اون وره. خوب البته خودم قبول کردم که با داشتن دوست پسر به عنوان یه عاشق ارتباطم رو باهاش حفظ کنم و کار به رفت و آمد بکشه تا ببینیم که سرانجام به کجا ختم می شه ولی وقتی به عمل افتاد و من اون عاشق گردن نهاده با تمام وجودم احساس کردم عشقبازی اون رو با دوست پسرش دیدم داستان خیلی سنگین تر از اونی هست که فکرش رو میکردم. اون روزی که رفت اسپانیا تا دوشنبه شب من تو یک عالم دیگه بودم و با اطمینان مطلق از این نبودن و بودن . اطمینان از اینکه من کاملا دارم تمام حرکات و مهمتر احساسات اون رو حس می کنم.